آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

بدون عنوان

درگیر دنیایی هستیم که روزهاش بی هدف میان و میرن دنیایی فانی که هیچ چیز توش معلوم نیست اینکه چرا هستی چرا زندگی میکنی با این همه سختی با این همه استرس و یه روز وسط کارات و نگرانیات یهو نقطه پایان رو میزارن اینکه کارات رو به سرانجام رسوندی خوب بودی یا بد نماز خوندی روزه گرفتی نیکی کردی بدون اینکه متوجه اینا باشی یهو تموم میشه و تو میری به دنیایی دیگه که برعکس این دنیا همه چیزش حساب و کتاب خاص خودش رو داره و خودم رو میگم اصلا متوجه نبودم با طرز لباس پوشیدنم آرایش کردنم حرف زدنم و کلی بحثای دیگه چه به روز اعمال خودم اوردم در کنار این ها همسرت بچ...
12 مرداد 1394

حال و احوال من

گاهی اوقات هر چیزی کوچکی حالت رو خوب میکنه از یه هوای خوب تا وجود یه دوست خوب در کنارت تا یه سفر خوب گاهی اوقات انگار همه چیز دست به دست هم میدهند حالت خوب شود و گاهی همه چیز دست به دست هم میدهند حالت رو بد کنن سفر ب کربلا با وجود دو تا جوجه ک هر کدوم سختی های خود را دارند نمیدونم جز کدوم دسته است همه بهم میگن دست پر برگرد همه شفای انیتا رو میخوان انشالله ک نظری کنن خیلی وقته نمیتونم بنویسم اصلا نه حسش بود نه وقتش اما دلم برای حال و هوای وبلاگیم تنگ بود خیلی چیزا تو این چند ماه تغییر کرد انیتا مثل گذشته تا اول اسفند خوب بود  و از اول اسفند تشنج ها شرو...
4 ارديبهشت 1394

من و نگرانی

هر روزی ک میگذرد امیدم را برای خوب شدن انیتا بیشتر از دست میدهم انگار عادنم شده شمردن روز ها این روزها به این فکر میکنم شاید  در تقدیرم نوشته شده باشد نگهداری از فرزندی ک خوب بود عالی بود سالم بود اما به سمت سی پی یا عقب ماندگی پیش میرود آنیتا شاید الان می ایستد و چند قدمی راه میرود اما درکش بسیار ضعیفه چه توقعی داشته باشم از کودکی که در روز بسیار تشنج داشته نگرانی من برای خودم برای آنیتا برای شهرام تا کی ادامه دارد خسته ام از این همه درد. ا ینده نزدیک است خیلی نزدیک میترسم از شبها میترسم از اینکه روزها به سرعت میگذرند ...
14 آذر 1393

باران

چشم ها را باید شست ... جور دیگر باید دید ... چتر ها را باید بست ... زیر باران باید رفت ... فکر، خاطره را ... زیر باران باید برد ... با همه مردم شهر ... زیر باران باید رفت ... دوست را زیر باران باید دید ... عشق را زیر باران باید جست ... هر کجا هستم باشم ... آسمان مال من است ... حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است ... هر کجا هستم باشم ... آسمان مال من است ... حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است.. ...
16 آبان 1393

محرم امسال هم امد

عجب حس غریبی این روزا و تو محرم من دارم شدیدا دلم کربلا میخواد خیلی دوست دارم امسال انیتا راه بیفته و بتونم برم کربلا دوست داشتن اهل بیت شده مثل خون تو رگ های ما اما غم حسین غم دیگری است جنسش فرق میکنه حسمون بهش فرق میکنه ماییم و عشق به اهل بیت دیگه به همین میتونیم افتخار کنیم حتی اگه اعمالمون رفتارمون مسلمون واقعی نباشه بیشتر من سعی میکنم رو درک انیتا کار کنم چون درک انیتا خیلی خیلی پایینه و شهرام رو حرکت آنیتا کلاسهای ذهنی هم دو هفته ای هست میبریمش پیش خانم سلوکی که عاشقانه دوسش دارم واقعا ادمای فوق العاده ای هستن خانم سلوکی و اقای عنبرا انیتا یه روز...
13 آبان 1393

ما چهار نفر

با دوتا وروجک واقعا سخت شده اصلا نمیرسم وبلاگ رو آپ کنم 14 مهر اتریسا رو واکسن دوماهگیشو زدم  و چون میخواستیم 18 مهر راهی مشهد بشیم  یک روز زودتر این کارو کردم سخت بود بچه ام خیلی گریه میکرد شب هم تاصبح بیدار بودم مبادا تب کنه انیتا با اومدن اتریسا خیلی لجباز شده و کاملا متوجه اتریسا هست حال خودمون خیلی بهتر شده و یه شمع امید تو زندگیمون با اومدن اتریسا روشن شده و دوست داریم زودتر اتریسا 4ماهش بشه تا شیرین کاری هاش شروع بشه هر روز خودم رو بخاطر تصمیم به بچه دارشدنمون تحسین میکنم گرچه رسیدگی به جفتشون خیلی سخته ولی اینکه کسی تورا بابا و مامان صدا کنه برات بخن...
25 مهر 1393

آتریسا به دنیا وارد می شود

13 مرداد به سختی تونستم مطب دکتر مغازه رو پیدا کنم و ازش خواهش کنم سزارین رو خودش انجام بده دکتر بخاطر اینکه بندناف دور گردن جنین بود و ما حسابی نکران بودیم سونو بیوفیزیکال نوشت قرار شد چهارشنبه یعنی فرداش انجام بدم تا ساعت 8 سونوگرافی بیشتر نبود و شهرام ساعت 7:30 تازه رسید خونه خیلی ناراحت بودم با گریه شماره آژانس رو گرفتم و خدا خدا میکردم برسم شهرامم هرچقدر گفت بیام قبول نکردم چون خیلی ناراحت بودم از نوبنیاد تا ولیعصر بدون ترافیک 40 دقیقه میشه یک ساعتی طول کشید تا رسیدم چند نفری جلوم بودن رفتم تو کافی شاپ  نشستم حسابی بوی دود سیگار اونجا رو گرفته بود بعداز نیم ساعت دیدم سخته اونج...
22 شهريور 1393